Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

 

روز تاج گذاری مولامون مبارک

الهی روزی بشه که همینجا ظهورش را جشن بگیریمو تبریک بگیم

**** 

چشمام خیلی درد میکنه

فلفل فعلا منع شده که زیاد با کامپیوتر کار کنه

پس پیشا پیش عید رو بهتون تبریک میگم و خوش باشید

| دوشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٦ | ۸:٠٢ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

 

تماس دستات با دستما توی راه

شیطونیا و حمله های یهویی تو ماشین

خوندنای دوتایی بلند بلند

کف زدنای تو

همش انگاری رویا بود

شاید بیشتر از جاده به چشمای جوجوخان نگاه میکردم

.

.

تو اتوبان بابایی منو تحویل شوهرم دادند پریدم تو ماشین اون قرار بود که جوجوکباب توی راه برای ناهار الم کنیم که هی رفتیم دیدیم همه جاده حراز باد و طوفانه که مجبور شدیم یه جا وسط جاده تو رستوران ناهار خوردیم که خیلی غذاش بد مزه بود حالمون و بهم زد انقده بد بود منو جوجوخان که نخوردیم بیچاره بابا که اون همه غذا گرفته بود و پول داده بود براش . خلاصه من یکمی حالم وخیم شده بود بعد دیگه فراموش کردم بعد چیپس خوردیم که جوجوخان گرفته بود و از تو پنجره یکیشو داد دست داداشم

میدونین چی بیشتر از همه حال داد؟

میدویدیم وسط راه به سمت دستشویی

خیلی حال میداد

بعد رسیدیم بابل که بابا گفت بریم بابلسر شب بمونیم اینجا جا گیر نمی یاد که توی بابلسر یه جای خیلی تمیز یه سوئیت نقلی گرفتیم چون به قول مامانم نامحرم نداشتیم بابا و مامان تو اتاق خواب خوابیدن منو همسری و داداشم تو پذیرایی که کلیه سر جا انداختن و خوابیدن شلوغ کردیم سه تایی و خندیدیم ولی چون من از شومینش میترسیدم و فکر میکردم اعتبار نداره امکان داره خفه شیم گفتم خاموشش کنیم که تا صبح لرزیدیم

تازه من نصفه شب پاشدم رفتم دوش گرفتم دیدم خوابم نمی بره

بعد نماز صبح که همه پاشدیم

اول من بعد داداشم ساعتش صداش در اومد بعد جوجوخان بیدار شد و بعد مامانم که جوجوخان شومینرو روشن کرد و باعث شد گرممون بشه و هی حرف میزدیم و هر یه جمله میگفتیم یواش بابا خوابه

بابام دید ما داریم شلوغ میکنیم و هی حرف میزدیم اومد بیرون گفت بابا یواش بچه خوابه

مارو میگی ترکیدیم از خنده

بعد گفت اِ من فکر کردم جوجو خوابه

دیگه کله سحری کلی خندیدیم

بعد من درحالت و خواب و بیدار هی به جوجوخان میگفتم بریم صبحونه بخریم ؟

که خوابم برد و ساعت 9 بیدار شدم و با یه صبحانه آماده که بابا گرفته بود روبرو شدم نگو منو جوجوخان خوابمون برده

و بعد رفتیم دریا من و همسری و داداشم

که اونجا کلی احساس از خودمون در وکردیم

ادامه دارد ...

| شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٦ | ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |


 

 

ممممممممممممممما اومدیم
خیلی خوش گذشت خیلی خوش گذشت
خدایا شکرت
ما رفتیم شمال
بابل ، بابلسر ، فریدون کنار

شبم موندیم بابلسر
پنجشنبه صبح راه افتادیم و دیشب برگشتیم
خیلی خوش گذشت
راستی بگم که با مامان و بابا و داداش خودم رفتیم !
گفتم خوبه جوجوخان هر چقدر با اونا در تماس باشه بیشتر به وجود هم دیگه عادت میکنن
خیلی خوب بود توی راه شمال ... منو جوجوخان ... آهنگ حبیبی خلاص ...موسیقی عربی ... جاده و آرزو هامون
و عشقولانه هامون
جای هیچ کسم خالی نبود
یه عکس انداختم که همسری بیاد براتون میزارم

فعلا که انگاری خوابه
یه حسی باز منو به جوجوخان نزدیک کرده ، بازم نزدیک تر
ادامه دارد ( میام میگم چیا شد)

| شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٦ | ٧:٥٤ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

 

 

جوجوخان مهربون و سیاست مدار من

من قدرتو میدونم عزیزکم

خودش میدونه که چقدر خوب میتونه ارتباط من رو با خانوادش خوب کنه

انقده بعضی وقتا یه چیزایی میگه که خودم میمونم این بچه چطور انقده سیاسی برخورد کرد!

مرسی عزیزم

تو بهترینی در زندگیه فلفل

ما میخوایم بریم جمعه شمال

البته من و جوجوخان و خواهر جوجوخان

صبح میریم شب میایم ایشالله

دعا بفرمایید

اینو نوشتم نگین فلفل کوش ؟

یا اینکه ...

آخره ساله و فلفل هم با چهار قسمت کار میکنه و سرش شلوغه انجشتم براش نمونده که بخواد پست بنویسه  

| چهارشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٦ | ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

 

چند شبه راحت نمی خوابم

انقده فکرم پره که هر شب انقده خواب می بینم که نمی تونم به یادش بیارم دیشبم یه تیکه از خوابم که یادم میاد : دیدم « مامان جوجوخان برگشته میگه خب بابا من اشتباه کردم ماست رو ریختم روی لباست حالا به جوجو بگو بس کنه والا دیونم کرد هی میگه تو ناراحتی و وقتی نگاه چادرم کردم دیدم همه جاش سفید شده از رو معلوم نبود ولی از تو چرا که با جوجوخان داشتم میشستمش _ لک دو معنی داره یکی تهمت یکی ناراحتی ، روی چادرم بود چادرم نشانه شوهرمه، پس اینشالله ناراحتی که از طریق مامانه جوجوخان ایجاد شده برای جوجوی گلم حل شده و منو جوجوخان هم با هم حلش کردیم _ بعدم گفت حالا بگو جوجو دست از سرم بر داره با یه حالت خیلی تندی _ که اینم فکر کنم زیاد شدن محبت بینمونه _

بعضی وقتها رفتارش توی روحیم تأثیر میگذاره و بعد خوابهای انیطوری میبینم . باورتون مشه وقتی همسری اونجا یه دقیقه ام نباشه نمی تونم برم ؟!شاید بچه دار شدم به هوای بچه ها برم ولی الان نه ! خیلی حس بدیه همش احساس میکنم تا چیزی می گم میخوان مقابله به مثل کنند ( البته من میزارم روی تجربیات قبلی و حرص نمی خورم )

مثلا دیشب برای خنده درباره آبمیوه گیری دوران بچه گیمون گفتم که یه آبمیوه گیریهایی بود که راه میرفت ،گفتم من مامانم چند ماه از اونا استفاده کرد بعد داد به خالم ما چند ماه آبمیوه گیری نداشتیم اون موقع .. ولی مامانم حاضر نبود تا مدل جدیدی پیدا نکرده دوباره از اونا استفاده کنه .

فوری مامان همسری گفت : یعنی الان شما آبمیوه گیری ندارین ؟!

گفتم : چرا این برای 20 سال پیش بود که داشتم میگفتم ( حالا مثلا یکی اصلا آبمیوه گیری نداشته باشه مگه عیبه ؟ من نمیدونم چرا کالاهای مصرفی و ضروری برای ما ایرانیا شده باعث پز دادن یا نداشتنش شده عیب ؟!! نمی دونم چرا ما ایرانیا اینطوری شدیم ما متمدینه کهن چرا ؟)

دیشب فهمیدم جوجوخان هم از جانب خانواده تحت فشاره

خیلی این حرفا آرومم کرد که اینجا نوشتم

دیروزم یک عالمه با همسری درباره عواطفم حرف زدم آخه دیگه اون احساسات بدم فروکش کرده وبا خودم کنار اومدم ولی باید همراهمم آروم کنم

وقت مشاور داشتیم که بهم خورد چون خانم دکتر ( که استادم بود ) وقت نداشت و موکول شد به ایکه تلفنی هماهنگی کنیم

من همسریم رو خیلی دوست دارم خیلی اون یه فرشتست

اونم مثل خودم مونهد وسط و گیج شده می دونین چرا؟ چون من و جوجوخان تجمل گرا و سیاست مدار ... که خانواده های امروزی میپسندندو نداریم ما میخوایم راحت و ساده باشیم

| سه‌شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٦ | ٧:٤۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

 

سلام فلفل بانو اومد از سه روز مرخصی وبلاگی

خب باشه الان میگم چه خبره

چهارشنبه :

بعد از شرکت منو جوجوخان رفتیم بیرون کلی چرخ زدیم و بعد از دیدنه چندتا پاساژ و صرف شام رفتیم خونه خیلی خوشگذشت وای وقتی یاد قیمت مبلها میفتم مغزم سوت میکشه

پنجشنبه :

صبح یه سورپرایز داشتم برای جوجوخان گلم که کلی هیجان زدش کردم ( نمی تونم بگم ) بعد رفتیم نمایشگاه بهاره تو پارک ارم 3تا لاحاف حاضری ( 2تا من 1 جوجوخان ) یه دونه روتختی دم دستی از این حوله ای ها و سرویس حوله هامون و همینطور6تا بالشت پر قو خریدیم

راستی بچه ها این بالشتا بو میده خانمه گفت ( نه خانمه ها اون خانم فروشنده ) بزاریدشون جلوی آفتاب الان از پنجشنبه جلوی آفتاب و تو بالکنه ولی هیچ فرقی نکرده ، باید چی کارشون کنم کسی میدونه؟

بعد رفتیم یه گوشه کتلت مرغی که مامانم درست کرده بودو خوردیم خیلی چسبید

جمعه :

کاملا بیهوده و بیکار گذشت

و اما دیروز:

ساعت 9:30 عزیزم اومد دنبالم

رفتیم به سوی امام زاده داود این اولین پیکنیکی بود که بعد ازدواج داشتم میرفتم

خیلی چسبید تو پیچ جاده تو کوهو کمر کلی حال کردیم

رفتیم امام زاده سیدمحمد ( که تو فیلم مسافری از هند میداد ) بعد امام زاده داود که اونم خیلی بهم چسبید

و بعد از سلوقان جوجو گرفتیم و توی کوهسار سیخ زدیمو خوردیم

انقده این شوهری گلم خسته شد که نگو

تو پارک کوهسار یه تیکرو نخ کشیده بودن که کسی اونوری نره

من پریدم پایین نخرو گرفتم بالا و جوجوخان از زیرش رد شد و رفتیم تو

بعد از این که داشتیم میومدیم بیرون رفتم که نخو بگیرم بالا که رد شیم دیدم یه آقایی داره میاد سمتمون بهش میخورد کارگره اونجا باشه پریدم تو ماشین گفتم بدو بیریم

جوجوخان گفت چیه؟!

گفتم الان میاد بدو گاز بده که در رفتیم

راستی اونجا چون خلوت بود یه 10 دقیقه تو بغله جوجوخان ولو شدم که خیلی حال داد

خدایا ممنونم مرسی

زیره آسمون با کسی که آرزوشو داشتم ممنونم

جوجوخان دوستت دارم

بعدم رفتیم فرهنگسرای بهمن اونجایی که حرم حضرت عباس رو دارند بازسازی میکنن چه صفایی داشت

و طبق معمول منو جوجوخان به موقع رسیدیم زمان مراسم برای امام رضا

انگار یه چیزی رو از بهشت آورده بودند

تازه رسیدم خونه شروع کردم به پاک کردن درو دیوار که گفتم این هفته وقت نمی کنم

خواستم امشب خوب بخوابم!!!!

راستی

برای شاد شدن شوهرم براش از اون سورپرایزای مخصوص ترتیب دادم

که میدونم خیلی تاثیر داره

یه دونش تو پنجشنبه بود که خیلی جوجوخان هیجان زده شده بود و چشاش گرد شده بود

یکیش هم دیروز بود که یه هدیه خیلی مخصوص بهش دادم بابت روزه قشنگمون

و بهشم گفتم بی مناسبته فقط عشقولانست

صبح کله سحرم زنگ زدم از آرایش گرم وقت گرفتم فکر کنم خواب بود میگفت دیگه از امروز شروع شد تا سه نصفه شب کار کردن

| یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦ | ۸:٤۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

از طرف سایه جون به بازیه اینترنتی:

آهنگ های مورد علاقم:

1)حسودم : شهرام کاشانی

2)توی یک دیواره سنگی : گوگوش

3)نو ولور: گیپسی کینگ

4)ممنونم : رضا صادقی*

5)تمنا : بهنام صفری

6)بارون که میباره تورو یاده من میاره : ؟؟؟

7)یاد ایام :شجریان ( قسمته همون شعر یاد ایام )

8) ( خب مگه چیه اینم دوستدارم خیلی باید مینوشتمش) آتش در نیستان :شهرام ناظری

آهنگ های که بدم میاد :

یادم نیست

| چهارشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٦ | ۸:٥٢ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

 

شروع میکنیم

۱۲۳

۱۲۳

صدا میاید

هالالای لای لالا

که امشب شبه عشقه همین یکشبو درایم

.

.

.

آخه میدونید این جوجوخان رفته انبار چرخانی ( گردانی )‌کرج و الان نیست

پس شلوغ میکنیم

منم نمی خوام از بدیا بگم که روحیمون خرابه

خخخخخخخخخخخخخخخدایا دوست دارم ازت تشکر کنم

خب چی کار کنم اینطوری فکر میکنم خدا خیلی خوشحال میشه که تو سختیام شکرش کنم

خدایا هوای دردونه منو داشته باش

.

.

.

.

امروز رفتیم کله پاچه زدیم

اخه تازگیا خیلی ضعیف شده بودیم هر دو احساس ضعف داشتیم

خیلی حال داد

یاده حسن گلاب و گلی افتاده بودم

هر لقمه ای که میخوردیم جوجوخان میگفت خیلی چسبید

بعد منم میگفتم آره خیلی چسبید

.

.

.

هیم لبامو میچسبوندم به هم و میگفتم چرا لبام به هم نمی چسبه!!!!

جوجوخان بعد از اینکه تموم شده :الان میره تو وبلاگ

دی دی دی دید( صدای تلگراف در آورد ) بعد گفت الان میزنه خبر فوری خبر فوری

بعد هم خندیدیم

باورتون نمی شه قشنگ هر چی گذاشتن جلوم مثل یه دختر خوب خوردم

داشتیم میرفتیم به جوجوخان گفتم : ببین من گفته باشم چشم نمی خورم ... ایمممممممممممم......زبونم نمی خورم ......وووووووووووی ..........

جوجوخان خب یه پاچه و مغز میزنیم

نه من از مغز متنفرم

خب پاچه و بنا گوش خوردم اصلانم هی چندش باز در نیاوردم تازشم

| سه‌شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٦ | ٩:۱٥ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

 

  وای که این دنیا عجب دنیاییه      

جریان مورچه هارو خوندید؟

بله الان در شکم من جشنو پای کوبی می کنند و هی تند تند با هم پیوند آسمانی میبندند!!  

دلم الان چند روزه بد جوری ویری ویری میره

البته مراسم از قبل از خوردن آشه شروع شده

فکر کنم پیش عروسی بوده !!

این پسره  هست .. آره جوجوخان اونم رفتن تو دندونش دارن مجسمه سازی کار میکنن هی میکنن هی مکنن جوجوخان هم هی میگه آخ اوخ دندونم وووووووووووووووی

حالا بعد از ظهر قراره بره بتلاشتش بعد روی مجسمشونو یه چیزایی بزاره تا فسیل بشه این آثار هنری

حالا هی میگه میترسم

خیلی ترسناکه دندون پزشکی

من نمی دونم آخه دندون پزشکی با اون آمپول بزرگشو اون مته ی بد صداش ترس داره هان ؟

هی مته رو فرو میکنه ویژ ویژ صدا میده تو مخ آدم ترس داره ؟ نه خداییش ترس داره؟

 

  

| یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦ | ٢:۱٩ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

 

دلهره اضطراب ووووووووووووای

یکی میخواست خودشو تو ساختمان روبروی شرکتمون بندازه پایین تعجب

هنوز فشارم پایینه گریه

ولی همش فیلم بود فقط میخواست مردمو جمع کنه که حقوقشو از رئیسش بگیره یه سیرک درست حسابی بود

اما منه بدبخت تپشه قلب گرفتم

نمی دونم بعضیا چرا انقده آزار دارند یه عده رو علاف خودش کرده بود

یه تیم آتش نشانی میخواستند جونه کسی رو نجات بدن که خودش میخواست خودشو بکوشه

یه تیم نیروی انتظامی و همینطور اورژانس

*****

شبه اربعین با جوجوخان رفتیم خونه تا خریدایی که خراب بود و رفته بودیم امین حضور تا عوض کرده بودیم رو بزاریم خونه . بعد یه دوش گرفتم و با جوجوخان راه افتادم که برم هیئت اونا ، که تو راه حسابی با هم حرفمون شد

و بعد از هیئت منو جوجوخان زود رفتیم خونه و بعد از کمی حرف زدن بابای جوجوخان اومد و بعد گفت چایی بزارین و خوردیم و بعد منو جوجوخان رفتیم تو اتاق و خوابیدیم 

صبح ساعت 6:30 چشام یه دفعه باز شد و این منجر به بیدار کردن جوجوخان شد

و کلی حرف زدیم و خیلی از بغض های تو گلوی عزیزم باز شد الهی فلفل فدات بشه که تو این مدتی که من انقده ناراحت بودم توام سختی کشیدی

بعد دیگه عشقولانه شدیم یه خروار

تا ساعت 2 که جوجوخان گفت من نذر دارم قبر شهدا رو بشورم پاشو آماده شیم بریم چیذر که مامانش گفت اول بریم بیمارستان دیدنه مادر جاری جان وسطیه بیمارستان بسی شلوغ بود و من و جوجوخان بسی عشقولانه بعد خانواده جوجوخان هم اومدن چیذر

که دیدیم بله محمود کر یمی قبل از اذان مغرب و عشاء شروع کردن به مداحی که کلی با فضا حال کردیم روی قبر شهدا ، شب جمعه ، مداح حاج محمود ( که میمیرم برای با معرفت خوندنش ) اربعین حسینی خدایی اگه حاجت نگرفته باشم خودم مشکل دارم خلاصه که سیمرو انداختیم به روی سیم شهدا و از اون طریق سیم سیممون وصل شد

اللهم عجل  لولیک الفرج

وقتی اومدیم خونه

دیدیم یه سطل آشی که از هیئت آورده بودیم که مامان بین تمام فامیل تقسیم کنه مورده حمله مورچه ها قرار گرفتن

حالا نمی دونم ما از اون خورده بودیم یا نه چون شام آش خوردیم و بعدش من مورچه هارو دیدم

همچینی شنا میکردن تو این آش که نگو

منو مامان جوجوخان دیگه مرده بودیم از خنده هم چندشمون شده بود همم دیگه قش قش میخندیدم

خلاصه که آش چینی شده بود

بعد شب آورد گذاشتم خونه مامانم اینا و رفت و فردا صبح طبق خبری که خونده بودم که 9تا18 اسفند نمایشگاه بهاره برگزار میشه رفتیم که دیدیم نه خیر 15 شروع میشه وای از دست این سایتای خبری که یه کله از قول اینو اون خالی بندی مینویسند

کاش آدرس سایت یادم بود تا حالشونو بگیرم

بعد ما هم دیدیم بیکاریم رفتیم شریعتی سر قلهک وسایل خونه دیدیم و کلی کیف کردیم بعدم سوپر استار یه عالمه گزا(غذا ) خوشمزه بعد رفتیم کنار پارک جمشیدیه تو ماشین خوابیدم کلی حال داد

یه بارم کلی جوجوخانو ترسوندم پریدم جلوش فکر کرد دارم میوفتم

دوست دارم جوجوخان خوشتیپم

قول میدم قول میدم عزیزم هم نفسم ، که نفسم به نفست بنده که دیگه یه لحظه ام ازت قافل نشم تصدق چشمات

| شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦ | ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

 

دوست جونام سلام

بوس بوس بوس

دوست دارم

اول از همه اومدم اربعین حسینی رو تسلیت بگم

و به همتون بگم التماس دعا

خیلی دعامون کنید

.

.

.

راستی من میخوام برم نمایشگاه بهاره ( جمعه )

Peek-A-Boo Blanket Baby # 231567

میخوام لحاف بخرم برای خودمون یه روتختی ام باید عمم برام بدوزه شایدم خودم دوختمش نمی دونم راستی کسی میدونه سایز کینگ برای خوشخواب عرض و طول روتختیش اگر تا روی زمین بیاد چقد باید باشه؟

Fuzzy Patches Bear Couple Snowglobe # 184378

| چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦ | ۱:٠٢ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

 

این مطلبو از تو وبلاگ ویولت عزیز برداشتم ، تو کامنتاش اصلان نوشته بود خیلی حالمو منقلب کرد با اجازه هر دوتاشون میخوام اینجا بنویسم :

ویولت جان ، جمعه رفته بودم دفتر سرکار ، یه کارگر ساختمانی عابر دید که دارم در رو باز میکنم ، جلو آمد و گفت آقا یه لیوان اب به من میدی؟ گفتم چرا که نه بیا تو ... رفتم از یخچال اب اوردم و دیدم دم در دوزانو نشسته و به من خیره شده ... گفتم چیه عمو ، شاخ درآوردم؟!؟ گفت نه موندم که چرا نترسیدی الان که تنهایی من بزنم یه بلایی سرت بیارم پولاتو ببرم. گفتم غصه نخور بابا جان پولای تو جیبم اگه روزی من باشه به دست تو نمیرسه ، اگه هم روزی تو باشه بخوام نخوام باید بدمشون به تو .... بعد همونطور که از قبل تصمیم داشتم یه کمکی بهش بکنم یه کم چربترش کردم و چندتا اسکناس گرفتم طرفش و گفتم ببین الان اینا میگن که روزی تو هستن بیا بگیرشون... باور کن انتظار داشتم بخنده و تعارف کنه و پولا رو بگیره و بره ولی دیدم نخیر زد زیر گریه ، اونم چه گریه ای ، ندیده بودم یه مرد قویهیکل سبیل کلفت اینجور گریه کنه ...


رفتم دست گذاشتم رو شونه اش گفتم چی شده پدر جان نبینم دلت اینقدر پر باشه .... دردسرت ندم بعد از تموم شدن گریه اش گفت که هفت تا بچه کوچیک داره و سه روزه هرچی سر چهارراه وایستاده کسی نبردتش سر کار ... پنجشنبه شب دیگه تو خونه هیچی نبوده بجز نون خشک ( نه نون مونده ، نون گاری نمکی ) که از همسایه اش گرفته با نصف شیشه نوشابه که پیدا کرده بوده و ترش شده بوده. این معجون رو بچه هاش میخورن و سه تاشون تا خود صبح گلاب به روتون میشن . خلاصه گفت که سرنماز صبح به خدا گفته خدایا امروز روزی من و این بچه ها رو هرجا قایم کردی بهم برسون والا میزنم یکی رو میکشم و یه بنده به بنده های توی جهنمت اضافه میشه بعد که سرگردان خیابونها بوده منو میبینه و اون حرفا رو میشنوه حسابی جا میخوره . الان هم که دارم اینا رو مینویسم یه بیل دستشه و داره به جای آدم کشی باغچه های دم در کارخونه رو زیر و رو میکنه و حسابی سرحاله .

| سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦ | ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

 

1) پریروز ساعتهای 12:30 رفتیم تا 1:30 مرکز خرید لاله که جدید باز شده کلی هی چرخنه زدیم یه عالمه تابلوهای گوگولی دیدیم وااااااااااااای چقده این شوهر من با سلیقه است

بعد اومدیم شرکت و ساعت 4:30 رفتیم بیرون دوباره

کلی گشتیم

رفتیم فروشگاه های زیر برجهای آی اس پی بعدم رفتیم یه کافی شاپ تو اونجا ، هات شکلات ( که بیشتر شبیه شیرکاکائو بود ) با پای سیب خوردیم بعد رفتیم سعادت آباد یکمی مجتمع تجاری هایشو دیدیم

خوشخواب دیدیم و قیمت کردیم و دیگه همین

ولی کلی بهمون خوشگذشت

2) امروز صبح داشتیم میومدیم از تو ستارخان بالاتر از باقرخان پیچیدیم تو بریدگی کنار اتوبان چمران که از بالا به پایینه یه دفعه یه خانم از روبرو اومد از نوع خلاف بعد راننده ما با دست اشاره کرد کجا داری خلاف میای که خانمه یه دفعه دستی رو کشید اومد پایین شروع کرد به فوشه مادر خواهر دادن ، راننده مون میخواست بره پایین بزنه تو صورت زنه که از پشت یه خانمه سن داری بود کاپیشنشو گرفت گفت نرو اینا همینو میخوان که یه سال خرجیشونو ازت بگیرن به این بهانه که راننده نشست تو ماشین ... واقعا چه زنایی پیدا میشه ها

| دوشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٦ | ٩:٠۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

 

این چند وقت تجربیات جدیدی پیدا کردم

یه چیزایی فهمیدم که باعث میشه صبور تر باشم و بفهمم که این دوران با این وقایع قشنگه

این دوران تا عروسی دوران پر استرسیه دورانیه که همه فکر میکنن وای خدا چقده تنها هستند

وای چرا یارشون اون یاره قبل عقد نیست؟!!

ولی حالا فهمیدم که اینطوری نیست

و باید این با این استرسا مبارزه کردو  حال کنیم

جوجوی گلم یادت باشه این ماه ها خیلی باید بدوبدو کنیم

لطفا استرس نداشته باش

خیلیا حرف میزنن

باید محل ندیم

خیلیا دخالت میکنن و ایراد میگیرن که چرا اینطوری شد و اونطوری شد ( بخصوص برای برنامه عروسی ) ولی باید بگیم تو دلمون به اون چه ما اینطوری میخواستیم .. یا ..حالا شد جهنم که اونا چی فکر میکنن اصل اینه که ما الان شادیمون بهم نخوره

عزیزم تو بهترینی و من قلبا جسما و همه جوره میخوامت و باهاتم مطمئن باش حتی زمانی که فکر میکنی نیستم ولی هستم دقیقا مثل تو

ما دو انسانیم با عواطف مثل آیینه برای هم دقیقا مثل همیم برای هم

دوستت دارم بهترین هدیه خدا

.

.

.

مرسی دیروز خیلی بهم خوش گذشت

دستای گرمت تو دستام بهم جون داد و شادیرو تو رگام تزریق کرد

ممنونم

با وجوده خستگی که داشتی واقعا کاری کردی که بهم خوش گذشت عزیزم

| یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦ | ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

 

یادته متروی میرداماد قرار داشتیم ساعت 10:30

هوا سرد بود

من قرار بود با مترو بیام پیشت

سعی کردم متفاوت باشم با وقتایی که تو اداره دیده بودیم

یه لاک مسی با یه آرایش مسی

مانتوی قهوه ای و مقنعه قهوه ای ( چون گفته بودم میرم دانشگاه ) با یه چادر عربی

یادته؟

در وقت آماده شدن داشت قلبم میزد بیرون تو راهم از استرس یخ کرده بودم

همش فکر این بودم که میخوام باتو ، با کسی که عشقم شده ، با کسی که ... نمی دونم چرا مثل دختر بچه های 14 ساله ای که از مدرسه فرار میکنن و با یه پسر ایده آلشون قرار میزارند تپشه قلب و شور و حال داشتم

تو اومدی با یه ژستی جوم وایسادی کلی به خودت رسیده بودی با یه کلاه اسپرت واقعا تریپت کلی فرق کرده بود .. وقتی پیشت نشستم حس قشنگی بود که کنارتم داشتم کیف می کردم اولین بار بود که حس قشنگ کامل شدن داشتم

رفتیم پارادایس

صدای بلند آهنگ

... تو خیال کردی بردی دلم برات تنگ میشه .. تو خیال کردی بری برییییییییی

پیچ های اتوبان و در نهایت = پارادایس

پارک کردی واقعا بهشت بود پره برف لای باغچه ها و چند دقیقه بعد تو آلاچیق بودیم ونگاههای گرم تو کناره شومینه و چای داغی که تو برام ریختی با شاخه نبات

این بود قرار اول ما
| شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦ | ۳:۳٩ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

چشم

چرا نمی گم چه خبره ؟!هیچ خبری نیست فعلا عروسیمونم به این زودیا نیست چون نمی شه خب..الانم جوجوخان رفته دانشگاه کلاس داشت که تشکیل نشد

و حالا هم که رخش رو برده درمانگاه ( ماشینشو)

...بعد دیگه خب درمورد خودم : منم عینهو دستگاه جوش شدم انقده همرو دارم جوش میدم به هم و روابط درست میکنم

چند روز بود یکمی مریض بودم ولی حالا بهترم و مشکل تقریبا رفع شده

 دارم سعی میکنم که شاد باشم و البته آروم که روی جوجوخانهم تاثیر بزاره دیگه بچم کم کم داشت روحیشو از دست میداد تازه هر روزم داریم گلگاوزبون بهش میدم تا آروم شه که موثر بوده

دیگه

هوووووووووووم

همین

 

خب بود

اینم تقدیم به عشقم

Gif heart Images
 
| چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦ | ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |