Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

 

 

دوست دارم ای بهترین

که وقتی کنارت هستم بزرگم

دسته که گاهی غرغر میکنم ولی اینا همش کف روی آبه بارها هم بهت گفتم

عزیزم خیلی دوست دارم خیلی

تو بزرگترین مردی در این دنیا تا الان که دیدم

وقتی در کنار دیگران میبینمت و میبینم که چه دله پاک و قشنگی داری خدارو بارها و بارها شکر میکنم

زیبای من که چشمانت به پاکیه دریاست

تو میدونستی چشات دقیقا همونیه که من میخواستم

چشمانه مشکی با مژه های قشنگ و طاقیه بالای چشمت که انگار سایه خوشرنگی برات زدن

تومیدونستی رنگ لبت دقیقا همونیه که دوست دارم؟

حالتش دقیقا همونیه که دوست داشتم

به خودم میبالم وقتی دستت در دستم است و انگشتانت را در دستم حس میکنم

خدارو شکر که در کنارمی

| سه‌شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٦ | ۸:۳٧ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

 

عکس اپلود شده

آهنگی که تو این چند روز گذاشته بود فقط فقط مخصوص خانمه جونم بود به عشق اون گذاشتم

حالا دیگه عوضش چردم

.

.

دلم شادی میخواد حالا میخونیم

میاین یکمی تا جوجوخان سرش شلوغه شلوغ کنیم ؟

اره برو بریم

فشفشای روشن بادبادکای رنگی همگی با هم میخونیم آخه تو چگده گشنجی

چگده گشنجی هی

از همه رنجی هی

پسر گشنگم هی

..

حالا دستماله من زیره درخت آلبالو گم شده

سواد داری

نوچ نوچ

بی سواد

نوچ نوچ

.

.

ماتیکو مربا

ثریا لالا کرده منو دیونه کرده

ثریا پاشو گمشو برو تاکسی سوار شو

اگه تاکسی گرونه اتوبوس 1قرونه ( جونه خودت بستگی به مترو داره که نقدی باشد یا غیر نقدی غیر نقدی تا 250 هم راه داره و اما غیر نقدی که بلیط باشد 20تومان که حالا تا ببینیم کارتیش میکنن یا نه )

.

.

جینگیلیه جینگیلیه جینگیلی آلیسا هی

.

.

.

 

پینوشت : نمی دونم تو این دنیای مجازی چه خبره ؟ مونی دیگه نمی نویسه و خبری ازش نیست نوشتنی ام همچینی مینویسه که هیچی

خانمی میگه دیگه نمی خواد بنویسه چون آشنا داره میخونه وبشو

ویولت می گه نمی خواد دیگه مثل قبل بنویسه و اونم مثل خانمی تصمیم داره ببندتش

فیشو و پیشو هم که کلا بستنش نمی دونم چرا

خانم و سیدشم که همه میدونین چطور شد وبشون

خانمه هم که هی فعلا این خونه اون خونست

من کلا وبم قاط زد

ندا دلکده رو میبنده و با پا در میونیه بچه ها باز میکنه و...

نیما و تانی هم که با بزن بزن و دعوا بستن

 

| دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦ | ۸:٢٧ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

هوا تقریبا دیگه خوب شده و آفتاب غروب صاف افتاده تو چشمم نمی تونم ببینم کدوم راننده داره بهم نگاه میکنه و دنباله مسافره کدوم نیست انقده خسته ام که خدا میدونه، خدارو شکر که در بوق و چراغ هم صرفه جویی میکنن، به یه پراید میگم میدون فاطمی جلوی پام میایسته ، عقب دوتا خانم نشستن ، درو باز میکنم خانم جلوی در یه خانم 50-55 سالست که یه میلی متر به کونش تکون میده و طوری که تکون نمی خوره و بر میگرده سره جاش یه عالمه پو*در لبا سشویی تو یه نایلون داره که حولش میده بین خودش و کنار دستیش ، یه ساکه گنده ام دستشه ، بهش میگم میشه لطف کنید یه کم تو تر برید ؟ میگه نه خب بشین دیگه ... میگم خب کجا بشینم در بسته نمیشه ، دوباره یه تکون به خودش میده که بیشتر بالاپایینه تا به سمت کنار بره .. دوباره میگم خانم جان در بسته نمیشه عزیزه من .. یه نگاه زیر چشم میکنه میگه خب من الان پیاده میشم یه کوچه دیگه درو نگه دار با دست .. دختره اون وریش پقی میزنه زیره خنده ...دیگه کفرم در اومده راننده ام که یه آقای پیره که فکر نکنم اصلا میشنید که چی داره پشت میگذره و اما با بدبختی خودم حولش دادم تو و خودمو جا کردم ولی دره باز بود نشون به اون نشون که تا خوده فاطمی هم تو ماشین بود .. فاطمی دوباره باید ماشین سوار میشدم هنوز مغزم داغه از برخورد اون خانم ، سوار یه پیکان میشم که پشتش خالیه میرم اون ته میشینم یه خانم با یه پسره 8 سالش کنار خیابونن مسیر رو میگن راننده ترمز میکنه وقتی میخوان سوار شن یه آقایی هم میدوه سمت ماشین میگه خانم شما دونفرید یا یه نفر خانمه میگه دو نفر خدارو شکر میکنم وگر نه  باز باید له میشدم .. یه خانم چادری بود اول بچش نشست بعد خودش .. وای خدایا انقده خانمه گنده بود که من فکر کردم پایه یه مرد قوی هیکله .. بچه که قشنگ اندازه من بود جای نشستنش بود نکه گشاد نشسته باشه ها نه خودش اون قدی بود !!!مادره هم با کمال خلاصی یه دفعه رفت تو چرت و باز شد بچشم پاشو گذاشته بود روی اون بلندی ماشینی که زیر پای اون عقب هست و هی ول میخورده با زانوش به پام فشار میاره .. نزدیکای سره کردستان بودیم که جوجوخان زنگ زد ... سلام و احوال کردیم اون از اونور قربون صدقم میرفت و من ... داشتم حرص میخوردم و زودی خداحافظی کردم ... به پسره گفتم خاله جان میشه پاتو بزاری این کنار و پاشو حول دادم پایین ... انگاری فنر داشت برگشت پاش بالا .. مادره هم که ولو و خواب بود .. هنوز آفتاب تو چشمم بود .. عینکمو از کیفم در آوردم و زدم بچهه دیگه برگشته بودو فقط منو نیگاه میکرد یه دفعه سرش رو دست مامانش چشاش بسته شد و اونم مثل مامانش وا شد خدایا دقیقا زانوش اندازه زانوی من بود ... توی این هوا هم مامانه شلوارک تنه پسره کرده بود !!! توی این هوای سرد!!!

| یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦ | ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

بدبختی فقط همین قالبای خودشو قبول میکنه

 منم با یه کم دست کاری اینو انتخاب کردم

بگذریم ما پنجشنبه کلی رفتیم خرید نیشخند

یه تابلو خریدم نقاشی

دوتا قاب عکس برای کنار تخت

دوتا گلدون از این ژاپنی فسقلی ها

یه شمع نسکافه ای

یه گلدونه بامبویه جا کلیدی برای جلوی در که خیلی قشنگه برای خونه خودمون خجالت

...این روزا پسرکه کوچولوی من یکمی بونه گیر شده بود که خدا رو شکر انگاری حل شد

روزه پنجشنبه کلی جرو بحثمون شد که دیگه تا شام حل شد 

شبم من رفتم خونه جوجوخانینا موندم چون قرار بود خواهرش نصفه شب از مشهد بیاد ما رفتیم دنبالش من و جوجوخان خلاصه که الان کلی کمبود خواب دارم با وجودی که دیشب خوب خوابیدم . برام یه تسبیح آورده ولی برای جوجوخان هیچی نیاورده گفت چون برای زن برادرای دیگم نیوردم جای جوجوخان برای تو آوردم .نمی دونم خب بچه های اونا پس به کجا حسابن که هر کدوم بچه دارن و برای خودشون و بچه هاشون نیورده ؟!!!! دلم برای جوجوخان سوخت که کادو نداشت ولی اشکال نداره ..اینو گفتم که تو دلم نمونه و عقده ش نکنم....دلم جوجوخان میخواد آخه داداشش اومده پیشش و نمی تونم برم پیشش

دلم حمام میخواد که سه روزه نرفتم امروز صبحم حال نداشتم و دارم میمیرم  

گشششششنمه ولی وقته غذا نشده  

پینوشت : چرا وبلاگ من قالبش بهم خورده ؟ چون وبلاگ من قالبشو از جای دیگرو آورده بودم و این پرشین بلاگ احمق فقط قالب های خودشو قبول داره و اون یکی ها رو غریبه میشناسه و گلبولهای سفیدشو میفرستند سراغشون که قالب فقط قالبای درپیته خودم .. و اونایی که بهم نخورده وبشون چون از قالبهای خوده پرشین استفاده کرده بودند اما من قالب قشنگو عروسکیمو میخوام

تازه این قالبی هم که الان دارم فکر نکنید که ماله این سایته ها نه خیر کلی دست کاریش کردم
| شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٦ | ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

کلی با وبم ور رفتم تا تونستم تحملش کنم باز بد نشدخدا لعنتشون کنه با این تغییرات عصبانیراستی معلوم نیست آرشیوم کجا رفته خدایامن خودم میبینمش ولی نیستفعلا حوصله نوشتن ندارم
| شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٦ | ٩:۳۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

ای خدا این پرشین بلاگ چرا اینطوری شده
چطوری میتونم نظراتمو تاییدی کنم
خدایا چطوری میتونم اون قبلایارو تایید کنم
مدیریتش داغون شده کمممممممممممممممممممممممممممممممممممک
| سه‌شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٦ | ٧:٥٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

16 بهمن ساعت 3:35

جوجوخان زنگ زده به تلفن داخلی من

 

منم درحالتی بهش جواب میدم که دورم شلوغه و دارم تو کار و سرو صدا و کار خفه میشم

 

و سره پا هم وایساده بودم تلفن برداشتم گفتم: بفرمایید

 

جوجوخان : مبببببببببببببببببببببارکه

 

من : چی مبارکه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

جوجوخان :ما ازدواج کردیم عقدمونو خوندن

 

یه لحظه هنگ کردم بعد ساعتو نگاه کردم بعد یه دفعه نیشم باز شد گفتم وای عزیزم برای توام مبارکه یه ماه شد

 

*****

 

مرسی عزیزم تو همیشه سورپرایزات عالیه

 

دوستت دارم با تمام سادگیت

 

| یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦ | ۳:٥٢ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سلام

ديشب منو جوجوخان كلي حال كردم

رفتيم چرخنه زديم يه عالمه

مي خواستيم بريم يه تابلو براي خونمون ببينيم كه نشد انقده تو ترافيك مونديم انقده جاي پارك نبود كه مجبور شديم بيخيال شيم بعد رفتيم ملاصدرا سه تا چيز برگر زديم

چيه خب چرا چشاتونو اينطوري ميكنيد خب كوچولو بدن بعدم من نخوردم كه من همش يه دونشو خوردم اين پسره تخس خوردشون

بعدخونه و بعد لالا

امشبم ميخوايم بريم جشنواره

ههههههههههههههههههههههههههورا

| یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦ | ۸:٥٩ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سلام

عروس و بازارها!!!!!!

.

.

اول از همه بگم كه امتحاناتم به هر حال تمام شد

 

به افتخارم

شوله شوله

بلندبلند

مرسي قربونت همتون

چهارشنبه در ساعت 14:30 تموم شد و اينجانب فعلا تا پايان ترم آينده راحت شدم

 

و اما عروس و بازارها رو بگم

 

پنج شنبه يه فروند فلفل بانو همراه پدر و مادر رفت بازار و خريد كرد (وسطيه منما)‌

آرام پز

چايي ساز و قهوه جوش

قهوه جوش و كاپوچينوساز و... Coffee

يه سرويس آركوپاله خيلي جيجل

و يه عالمه گل

كلي حال داد

علي رقم مريضيم ولي بازم بهم چسبيد ايشالله وقت جهيزيه برونم از همشون عكس ميگيرمو نشونتون ميدم

چون اگه الان عكسشونو بزارم جوجوخانم ميبينه

خلاصه كه اين جهيزيه خريدنم براي خودش صيغيه ي

يك حالي ميده يك حالي ميگيره يك گرونيه يك پوست آدم كنده ميشه كه نگو نپرس

و اما جمعه صبح ژود ژوده ژود اين جوجوي تپل اومد دنبالمو نزاشت بخوابم ( دروغ گفتم 11 اومد ولي خب از ساعت 8:30 بايد بلند ميشدم و كارامو ميكردم ديگه خب

رفتيم خريد عيد

خب چيه مگه دم عيد وقت نمي كنم

رفتيم خرجين تو سهروردي ( اره جوجوخان تو سهروردي بود؟ نمي دونم فكر كنم سهروردي بود ) گرفتم انقده چفشام جيجيلييه كه نگو ، بعدم كه رفتيم نيروهوايي مانتو خريدم كه اونم خيلي خوشگله هر دو قهوه ايه بعدم از همونجا يه شلوار مشكي و يه روسريه ابريشمه طلايي با گلايه قهوه اي

فكرشو بكن ميخوان برام عيدي بيارين

انقده حال داد جوجوخان برام خريد ميكرد كه نگو كلي حال كردم خيلي شيرين بود

مرسي قربونت برم تو واقعا از آسمونا اومدی برام

چشم نخوري الهي قربونت برم

حدود ساعتاي 2 بود كه خريدامون تموم شد ( فكرشو بكن 3 ساعته من خريد كردم ) البته ديروزم داشتم به خواهر جوجوخان می گفتم كه نمي دونيد چقده خريد با همسر بخصوص كه خوشسليقه ام باشه راحت چون آدم دوست داره ( البته من به شخصه دوست دارم ) چيزي كه رو بپوشم كه اون دوست داره

بعد ساعتاي دو كه خريدا تمام شد چون ديدم مادر جوجوخان هم ميهمان دارند ( جاري جان دومي اونجا بودن ) ما هم گفتيم بابا من كه سرماخوردم برم رستوران بدتر اين گلو ملو تمام اجزاي دروني و بيروني و مياني قاط خواهند زد گفتم جوجوخان پيش به سوي خانه ي شما ( مادر جوجوخان از اين هي رفتنا و قاطي شدنا خيلي حال ميكنند ) و رفتيم و قورمه سبزي زديم در رگ بي همتا

و بعد كلي صحبت كرديم و ساعت 4 راه افتاديم ( من و جوجوخان و خواهر جوجوخان ) پيش به سوي سينما

آخه بليط جشنواره داشتيم سه تا

فيلم بر فراز ابرها رو داشت

فيلمش با نمك بود

يه پسري بود كه در مرز ايران و عراق از اين چرخيا بود و اساس مسافرارو حمل ميكرد

چندتا دوستِ دختر بازم داشتند كه از قضا يه دختري رو كه چشم اين پسره گرفته بود يكي از اين رفيقاشم چشممش دنبالش بود وبراي دختره نامه نوشته بود كه دختره هم اشتباهي فكر كرده بود اين پسره نوشته و اينا . در طي فيلم پسره كور كورانه عاشقه دختره شد

من كه خيلي حال مي كردم با عدا و اصول دختره و حرف زدنش

و دختره از اين عشق پسره سوء استفاده كرد و يه دختر بچه رو كه مادرش ايران بود و پدرش رفته بود عراق  به صورت قاچاقي از ايران خارج كرد و برد عراق . در اصل از مادرش دزديدنش .

اين دختر چون زبان ايراني بلد بود راهنماي عراقيان مسافر در ايران ميشد كه بعد در آخر فيلم نشون داد كه انگار يه طورايي خراب هم بوده و صيغه اونا ميشده و...

خلاصه فيلم احساسي خوبي بود

بعد دوباره برگشتيم خونه جوجوخانينا و بعد شام رفتم خونه خودمون

اينم از دوروزه فلفلي

قشنگ بود؟

 

| شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦ | ۸:٥٦ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

ديگه هی گريه زاری بسه بايد روحيه داشته باشم تا اين ماهارو بتونم سپری كنم

بوسی جونم برات ميجنگم تا آخر عمر دوست دارم

نمی تونم ديگه غمگين بنويسم

چون فردا امتحان دارم اومدم زودی بنويسمو برم

****

جناب آقای جوجوخان ،‌ كه شوهر خان ما هستن

فردا امتحانرو بدم ديگه خلاص ميشم

ميخوام بريم بيرون بتركونيم هی چرخنه بزنيم تو خيابونا هی كر كر بخنديم

بابا جان دلم تنگ شده برای شيطونيامون بيا برای هم روحيه داشته باشيم

هووووووووووووووتی جونم

قلبمو دوباره ميسازم و دوباره ميخوام انرژيه مثبت داشته باشيم برای اين زندگيه قشنگمون

من و تو خوشبختيم خدايا مرسی مرسی

ديگه نمی زارم قلبم مريض شه مراقبت ميكنم ازش

ميشورمو نوش ميكنم تا بشه مثل روزه اولما به زودی زود ميريم تو يه خونه و راحت زندگی ميكنيم

| سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦ | ٢:۳٩ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

امروز شد يك ماه

شد يك ماه كه مال ماله هميم

الهي زندگيمون يك قرني شه

عزيزم نمي دوني كه تنها جاي امن دنيا آغوشه تو

عزيزم وقتي با تمام وجودت در آغوشم ميگيري حتي كوهي از آتشم كه باشم خاموش ميشمو آروم ميشم

به خدا دوستت دارم

كاش اينو ديگرانم متوجه ميشدن كه چقدر براي عزيزي و آرامشمي

عزیزم دیدی که اون مشکلات قبل تموم شد عزیزم اینم تموم میشه مطمئن باش بعدش خوشیه برای هر دومون

********

فكم قفل شده

حتي حال حرف زدن ندارم

حال هيچيو ندارم

وقتي ميبينم پيش چشم هر دو طرف ارزشها از بين رفته

وقتي ميبينم روا به هم باز شده وقتي ميبينم كاخ آرزوهام خراب شده

دارم ديونه ميشم

به خاطر يه برخورد بابام خيلي چيزا عوض شد

خيلي از آرزوهايي كه داشتم داره از بين ميره

خدايا من رو حرفات حساب كردم كه ازدواج كردم

خدايا بيا دستمونو بگير خسته شدم نمي تونم حتي ديگه از عزيزامم سركوفت بشنوم

خدايا التماست ميكنم

من نمي تونم نمي تونم خدايا

دوست دارم يه بار ديگه ببينم كه داري بهم كمك ميكني

خدايا خواهش ميكنم

******

اين نوشت ها توسط شوهر خان نوشته شده ومسئوليت نوشته ذيل به عهد شوهر خان ميباشد  

                  اولين ماه زندگي مشترك

امروز اولين ماه كه ما براي هميشه قسم خورديم كه كنار هم باشيم 

    خدا رو شكر ميكنم و به جرات اين قسم ميتوانم بخورم  كه من يكي از بهترين همسر هاي دنيا رو دارم از اين بابت به خودم  ميبالم دوست دارم فلفلكم با تمام قدرت ازت حمايت ميكنم 

| سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦ | ۸:۱٩ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

چهارشنبه جوجوخان يه جشن دهه ف*جر دعوت بود كه شب من همراه اون رفتم جشن و شام رفتيم نايب سهروردي خيلي خوش گذشت آخه خواهر جوجوخان هم بود و چون ديگه ساعت11:30 شب بود با جوجوخان رفتيم خونه اونا البته زنگ زدم و اجازه گرفتم و قبول كردند

جوجوخان خواهرش فردا صبحش كه يعني پنجشنبه وقت آرايشگاه داشت كه منم به اسرار جوجوخان كه تازه عروسي و.. رفتم آرايشگاه

و ظهر كه اومديم خونه يه دفعه بابا زنگ زد به گوشيم كه كجايي ؟ گفتم دارم ناهار ميخورم بعد گفت چرا با لي لي رفتي آرايشگاه مگه تو مسلمون نيستي چرا حرمت محرمو شكوندي .....

من ديگه داشتم شاخ در ميوردم كه بابام داره اين حرفارو ميزنه !!!!!

گفتم باشه ميام

ظهر همه خواب بودند خونه جوجوخان اينا كه بابا دوباره زنگ زد ( 40 دقيقه بعد ) كه جوجوخان جواب داد و گفت كه كجاست ؟ جوجوخان گفت داره نماز ميخونه

كه بابا شروع كرد به داد زدن كه چرا رفته آرايشگاه....

البته نا گفته نماند كه من در عرض اين 40 دقيقه فقط داشتم اشك ميريختم به خاطر برخورد بابام كه ظهر زنگ زد خب به هر حال از سنگ كه نيستم

نمي دونم چرا دوست دارند روزاي خوش زندگي رو خراب كنند

من هميشه ميگم ما آفريده شديم كه شاد باشيم و خوب باشيم

نمي دونم چرا همه عادت كردند كه زندگيرو زهرماره هم كنند

خلاصه كه هول هولي فقط باباي جوجوخان بيدار بود باهاش خداحافظي كردم و رفتم خونه كه وقتي رسيدم بابا خواب بود

جوجوخان خيلي بهش بر خورده بود ميگفت يعني من اختيار اينو ندارم كه به زنم بگم برو آرايشگاه دارند تو زندگيمون دخالت ميكنند و با تو بد رفتار كردند

و مامانمو برد تو ماشين و كلي با هم صحبت كردند

و وقتي اومديم بالا بابا منو برد تو اتاق و يه برخورد بدي كرد جلوي جوجوخان كه خدا ميدونه

اون داد ميزد من ميمردم

انقده يه قضيه پيشو پا افتاده بزرگ شد كه خدا ميدونه

من كه ميگم نظر مردم تو زندگيم بوده

خلاصه كلي اوقات تلخي داشتيم تا ديروز كه بابا منو برد برام كفش خريد

چون بوتام خراب شده بود

ولي خدا ميدونه چي ميخواد بشه

دل فلفل اندازه دنيا پر غصه است

دعا كنيد موقعيت منو آقاي همسر زودتر جور شه بريم خونه خودمون خسته شدم تكليفمون روشن نيست كه صاحب اختيار كيه؟

تورو به خدا هي نصيحت نكنيد كه خودم سياست نداشتم ...كه داشتم ولي روزگار قاطي پاتي شد خدا ميدونه اين اطرافيان چي ميخواين از جونم

| یکشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٦ | ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

بچه ها اوضاع خوب نيست

دعامون كنيد

ميام مينويسم چه خبره ولي الان ميدونم كه خيلي احتياج به دعا دارم

| شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦ | ٩:۱٤ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

درباره يه چيزی ننوشتم

فرداي روز عقدمون ما رفتيم سيرك

 

خيلي قشنگ بود

شايد بيشترين جيغ ها رو تو زندگيم از ته دل اونجا كشيدم

خيلي خوب بود بخصوص كه فرداي روزه عقد ما بود

 

 من و جوجوخان کنار درخت کيريسمس

من و جوجوخان بعد از سيرک

 

و از آن شب شد كه جوجوخان تقريبا هر روز تا ساعت 10-11 شب خانه ما هستند به من و او بسي خوش ميگذرد ( دقيقا مثل زماني كه بچه بوديم و همبازي هايمان را مياورديم منزل تا با هم بازي كنيم ) و مادر زن جان بهشان بسي ميرسند و هي جوجوخان را مورد عنايت و تحويل بازارو از اين جور مسائل قرار مي دهند و اما .. و اما بنده را از كارو زندگي انداخته اند و نمي گذارند درس بخوانم و به كارهاي ديگر برسم چون ايشان كه ميروند من تقريبا نيمه بيهوش هستم فقط وقت ميکنم که يه مسواک بزنمو بعد لالاوا كه چقده تنم درد ميكنه و دوست دارم بخوابم از خستگي

راستی ديروز با جوجوخان رفتيم دوتا حلقه دم دستی گرفتيم که حلقه گيگيليامون خراب نشن

چه قشنگ نوشتم

پینوشت: دوستان عزیزم من و جوجوخان از اضافه وزن رنج نمی بریم ( البته لاغر نیستیما)‌ولی در این عکسها ما شصتا لباس پوشیدیم که یخ نزنیم ( حساب کن در تپه های کنار بزرگراه رسالت-کنار برج میلاد - در روز بعد از بارندگی شدیده در شب اونم از نوع ۱۰:۳۰ ) 

 

| سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦ | ۸:٥۸ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

ديشب جوجوخان براي رفع دلتنگي به منزل ما تشريف آوردند

 

Miscellaneous Glitters

ما چشممان به جمالشان روشن گرديد

Sweet # 197434

امروزم نيامدند و امتحان دارند الهی موفق باشی نفسکم

| دوشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٦ | ۱:۱٢ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

                                   

برف ميبارد

.

.

.

.

برف میبارد

.

.

.

.

.

بازم برف ميبارد

.

.

.

.

.

بازم برف میبارد

.

.

.

.

.

.

و اما برف میبارد

ما صبح توي برف كثيف ميشويم ، يعني البته اول برف كثيف ميشود و بعد ما كثيف ميشويم

اي خدا با اين بامو دو هوا

صبح كه بابايي برفو ديده بودند

ساعت 5:30 از خواب پاشده و زنجيره چرخ بسته تا ساعت 6:10 دقيقه ام طول كشيد بعد كه راه افتاديم ديديم اي بابا انگاري فقط محله ماست كه برفش سنگينه جاهاي ديگه همه جا بازه و انگاري بارون اومده كه بابا كناره يكي از بزرگراه ها زنجيرشو باز كرد ( يعني كله تويوپ را تعويض كرد) بعد كه اومديم پايين تر ديديم اي بابا بازم برف ديگه داشت اشكمون در ميومد ماشين از شدت برف حركت نمي كرد

خدايا نمي دوني چه افتضاحي بود

حالا با اين وجود كلي هم طفلكي بابايي دير رسيد و كلي با اون قلبش استرس خورد

فلفل براش بميره

جوجوخان امروز مونده خونه و مثلا ميخواد درس بخونه البته الان زنگ زدم هنوز خواب بود

خلاصه كه ديروزم نديدمش

من دو روزه جوجوخان رو نديدمممممممممممممممممممممممممم

| یکشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٦ | ٩:٢۱ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

سلام

اومدم بگم كه من بهترين شوهر دنيا رو دارم

راستي ما ديروز رفتيم يه عالمه آپارتمان ديديم توي دور ترين نقطه دنيا

دعاكنيد برامون

چون امتحان دارم نمي تونم بنويسم

خب مگه من بايد بنويسم اين پسره جوجوخانم هست خب اون بنويسه تازشم

| شنبه ٦ بهمن ۱۳۸٦ | ۸:۱٧ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

عکس اپلود شده

سلام من فلفل بانو در خدمتم

حالتون چطوره؟

فقط اومدم بگم كه دوست دارم جوجوي خوشگله خوشتيپم

| چهارشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٦ | ٧:٤٧ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

~~ اول از همه ميدونم يكي از آشناها داره وبمو ميخونه

ميشه نخوني آخه من اينجا حرفاي خصوصي و چيزاي تو دلمو مينويسم

و دوست ندارم هيچكس بدونه اينارو

ميشه نخوني ، مرسي ~~

زمين خوردن فلفلي:

خب خدارو شكر انگاري اون كسي كه مارو نفرين كرده بوده يكمي بي سواد تشريف داشتن و به جاي اينكه بگه الهي به زمين داغ بخوري ( كه من هنوز فلسفش رو متوجه نشدم ) گفته به زمين يخ بخوري

آقا جاتون خالي ( نه اصلانم جاتون خالي نبود) من با دوتا از دوستام داشتم ميرفتم كه ناگهان ديدم در هوا دارم پرواز ميكنم البت به شكم در هوا و به صورت بالانس و ... – جوجوخان هي من به شما ميگم منو نبر سيرك خب بد آموزي داره ديگه – و تازه در آن لحظه تير اندازي هم ميكردم – منظور پاشنيه بوت بدبختم بود كه در زمين و هوا معلق بود – حالا داشته باشيد اين دوستان گرامي به جاي اينكه مرا جمع كنند پاشنيه كفش محترمه را جمع ميكردند – خدايي تا اون سره خيابون قشنگ ديدم همه برگشتن نگام كردن

حالا داشته باشيد صحنه بعد از زمين خوردن رو به فاصله سه دقيقه ، كه بنده همراه با يك عدد پاشنه به دست و به صورت چپر چلاقي راه ميرفتم ، هيم ميگفتم الان اون بنده خداهايي كه منو ميبينن ميگن حيوني چه خشگله آخي نازي بنده خدا ناقصه

حالا قرار بود كه با دوستانم از اين دسرهاي پاندورا تو ميدان فاطمي به عنوان شيريني ازدواجم بخرم ( خب آخه دوستان خاصم بودن دوسمشون داشتم يه دنيا) با اون حالت رفتم تو شيريني فروشي

بعد از اون قشنگ ترش اينه كه من يه كفش تابستوني روي باز دارم تو شركت كه خيلي ام عروسكي و گيگيليه ، حالا اومدم اينجا اون كفش رو با جوراب زمستاني رنگيه آبي زرد صورتيم پوشيدم

تا نامه رسونمون ببره كفشمو درست كنه

ايني كه تعريف كردم براي هفته قبل بود ولي چون گشنگ بود و بايد تعريف ميكردم گفتم

و اما ديروز فلفلي :

بعدازظهر به دلايل دلتنگي فراوان براي چرخنه زدن با يه پسر جيگر به اسم جوجوخان رفتيم ددر بازي البته من تا 5 شركت بودم و فقط وقت كرديم خودمونو تو اين ترافيك برسونيم به پيتزا در –ب – در در خيابون شريعتي و بعد خوردن يك عدد پيتزاي گگگگگگگگنده همراه سالاد و سيبزميني و نوشابه ( ميدونم همش ضرره خب هوسانه بود ديگه )

بعدم به دليل داشتن ميهمان اومديم خونه ما

كه ماميم تنها نباشند

******

همسره مهربونم اينو مينويسم تا شكر گزاري كرده باشم

وقتي كه در جمعي هستيم ديگه احساس خلع يه چيزي رو نمي كنم

انگار قسمتي ازم پر شده

مثل اونايي كه يه دماغ گنده دارن بعد ميبرنش ( گشنج گفتم ميبرنش ) بعد احساس خوبي دارن و ديگه اون رنجرو نمي برن ، حالا من دقيقا اينطوري شده بودم وقتي ديشب كنارم نشسته بودي

اينو نوشتم تا يادم نره كه چقده قبلا دلم ميخواست كنارم باشي در ميهماني ها و چقده بغض ميكردم كه نمي تونم كنارم داشته باشمت يا دربارت حرف بزنم

اينو نوشتم كه شكر كنم خدا رو

اينو نوشتم كه بدوني وقتي ميبينم شيشدنگه حواست بهمه چقده كيف ميده وقتي ميبينم هموني هستي كه ميخوام چقده از لحاظ روحي ار ضام ميكني مرسي وقتي ...

خدايا همه رو به بهترين شكل به آرزوهاشون برسون

خدايا شكرت ميكنم كه خيلي وقتا به حرفم گوش ندادي و گذاشتي من بندگيمو حفظ كنم و بهت دستور ندم چون بنده هميشه پايين تر از خداشه و من حاليم نبود كه تو صلاحمو ميخواي

خدايا به چيزي كه طاقت ندارم امتحانم نكن

*****

واي خدا گفتن دوباره ميخواد هوا خراب شه

| سه‌شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٦ | ۸:۱٠ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

شوهر خان

امروز فلفل جون رفته امتحان بده من کلی سر نماز صبح دعا کردمش که انشاله امتحان شو خوب بدهاخه من بدجور دوسش دارم

اون فلفل ترین فلفل دنیا

                                                                   

******************

فلفل بانو

من اومدم

بووووووووووووووووووووووووس
قربون شوهر گلم بشم چه دعام چرده بوسی جونه منی توووووووووووووووووووو


مرسی من امتحانمو خوف دادم
هوررررررررررررررررررررا
البته به قول جيلی بيلی خب کی وقت داشت بخونه

| دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٦ | ٩:٠۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |