Daisypath Anniversary tickers
من و عزیزانم در احاطه ی نور خدا هستیم, که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.
خانه فلفل بانو و شوهرخان



























خانه فلفل بانو و شوهرخان

+بسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ+-ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم

سلام دوست جونا نمیدونم کسی اینجا رو بخونه هنوز یا نه ولی دفترچه خاطراتمه

چند ماهی است که یه میوه دل دیگه ناخونده وارد زندگیمون شده هنوز نمیدونیم چیه ولی دوستش دارم

دخترکم برای خودش خانومی شده البته هنوز شلوغیش رو داره ولی خیلی خانوم شده و خواستنی

شوهر خان گاهی کارایی که انجام میده حرصم میگیره و دوست ندارم با دخترک اینطور برخورد کنه ولی زندگی جاریست

دیشب برای اولین بار دخترک با شوهر خان رفت استخر حسابی کیف کرده بود وقتی اومده بود سر سفره غذا خوردنی داشت میخوابید مامان قربونش بره انقدر خسته بود

دیگه از این بگم که هنوز سر کار میام ولی اوضاع خیلی بهتر شده

موندم بعد از میوه زندگی دومی هم بیام یا نه چون شرایط خیلی سخت تر میشه

دلم واقعا برای نوشتن اینجا تنگ شده بود

| شنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |

این روزها همش کابوس جنگ میبینم

وقتی بچه های سوری رو میبنیم که تا چند سال پیش تو آرامش بودند ولی الان جنگ وحشیانه ای تمام خانه و کاشانشونو درگیر کرده میترسم وحشت میکنم و همش میگم نکنه جنگ بشه بچه ام این وسط چی میشه ناراحت تمام فکرمم به دخترم ختم میشه اینکه دشمن بیاد تو خونه و همه رو از دم بکشه اونم نه کشتن معمولی وحشیانه تار و مار کنه

دست خودم نیست حالم خیلی بده

اون نیجریه اون عراق اون یمن اون سوریه گریه

اللهم عجل لولیک الفرج

| سه‌شنبه ۱ دی ۱۳٩٤ | ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

این روزها دقیقا رو دور تند زندگیم

دانشگاه ، اداره ای که کار و مسئولیتم صد برابر شده و خونه و زندگی ای که تازه ساعت 5 میرسم خونه و دخترکی که یه مادر شش دنگ میخواد و من هر روز بی حوصله تر میشم ناراحت

چون دقیقا خلاف علاقه ام تو زندگی پیش رفتم

همیشه یه زندگی آروم بدون بدو بدو رو میخواستم ولی دقیقا زندگی برام برعکسشو در نظر گرفته

خدارو شکر که سالمم و میتونم کار کنم و میتونم درس بخونم ولی خب میگم طبق علاقه ام نیست این زندگی برای همین سختمه اصلا دوست ندارم چهارشنبه ها ساعت 8 شب برسم خونه و 12 ساعت از دخترم دور باشم

دیگه دخترمم حسابی مهد کودکی شده و روزهایی که خونه است خیلی بداخلاقی میکنه و همین باعث میشه روزهایی هم که پیش همیم خیلی ناراحت و عصبیم کنه چون نه چیزی درست میخوره نه خوب میخوابه و نه خوب میتونه تنهایی بازی کنه فقط دلش شلوغی و سرو صدا و بچه ها رو میخواد

روز به روز بزرگتر میشه ماشالله و ادراکش از اطراف و حرفهای ما بیشتر

خیلی خیلی بی نهایت دوستش دارم

و واقعا تلاشمو برای بهتر بودنش میکنم ولی خیلی این روزها کلافه و خسته و عصبیم

البته همسر خان هم همچین بی تاثیر نیست کلا آرامش زندگی رو بهم میریزه یا همش در حال کلش بازی کردنه یا مثلا دیروز که بهش احتیاج داشتم سریع بیاد تشریفشو برده بود خونه مادر مهربانش!

جالبه مثلا برای اسباب کشی برادرش رفت ولی ما هر کاری داشتیم بنایی و اسباب کشی اینا اصلا به روی خود نیاوردند هیچ تازه گفتند خب کارگر بگیرید !!!!!!!!!

 کلا دلم میخواد بزنم لهشون کنم انقدر که پرتوقع بودند ازاولش و درحقم هیچ کاری نکردند

جاری محترم در منزل استراحت میکنند و اینا جوششو میزنن که فلان متراژ آپارتمان تو خیابون شریعتی نزدیک مامانش بخره اونوقت من به خاطر چندقاز باید هزار تا دیونه رو سر کار تحمل کنم ! هر چی هم با خودم کلنجار رفتم خب فلفل جان تبدیل وضعیت که نشدی خب بشین خونه بیخیال شوهرت خرجتو بده ولی خب من اینطور بزرگ نشدم کلا جنسم فرق میکنه مادرم همیشه تلاش کرده و هیچ وقت جیره خور بابام نبوده نمی دونم خوبه یا نه ولی فک کنم زندگی شهری امروز همینو میطلبه !

ببخشید خیلی غر زدم ولی میگم که اصلا احساسم خوب نیست

| دوشنبه ٤ آبان ۱۳٩٤ | ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ | فلفل بانو نظرات () |

روزهایی بود که دراین بلاگستان عزیز که هم بودیم

یه گروه زیادی بودیم همه عاشق بودیم و عاشقانه کردیم و همه به وصال رسیدیم بعد دوران خواستگاری و مشکلات خانواده ها بود که ازش مینوشتیم و بعد دوران عقد دوران جهاز گرفتن و خونه چیدن و تهیه خونه و تهیه و تدارک مراسم عروسیمون یادش بخیر همه تقریبا تو یکی دوسال عروس شدیم و بعد زندگی دونفره و ساختن زندگی و روابط دونفره سفرها و غیره و تا همه یهویی مامان شدیم و از بارداری و روزهای سختش نوشتیم همیشه فکر میکردم انقدر مینویسیم تا پیری تا زمان ازدواج بچه ها !!!

ولی یهویی نمیدونم گرفتاری بچه داری بود چی بود که همه یهویی تصمیم گرفتن کم رنگ شن و اینشد که خلوت شد

یادش بخیر تو کامنت گذاشتن مسابقه اول شدن داشتیم

چقدر دلم برای خیلی ها تنگه که الان چه میکنن کجاهستن و مثلا فلان مشکلی که ازش می گفتن هنوز هست یا حل شد ؟ با فلان کار چی کار کردن با فلان شخص چه کردن

خلاصه که دلم تنگه این روزها

| چهارشنبه ۸ مهر ۱۳٩٤ | ٥:٤٧ ‎ب.ظ | فلفل بانو نظرات () |