خانه فلفل بانو و شوهرخان
ما دو عاشقیم که از خود و زندگیه قشنگ مشترکمون می نویسیم
چرا فکر کردی که این نظر رو که محترمانه نوشته شده رو حذف میکنم!؟ یادمه اولها که وارد دنیا وبلاگ نویسی شدم دقیقا 8 سال پیش بود سال 83 بود که یه وبلاگ داشتم چقدر اون موقع ها تمام وبلاگها جالب بود و همه برای خوندنشون هیجان داشتیم جز خوبی به هم هیچی نمیگفتیم به افکار هم دیگه احترام میذاشتیم به نگارش هم دیگه احترام میذاشتیم شاید وبلاگ من (البته این وبلاگم ) جز معدود وبلاگهایی که رمزی نشد یا تغییر آدرس نداشتم خیلی از بچه ها وبلاگهای قدیمی شون رو رمزی کردن خیلی ها تغییر آدرس دادن وووو خب حق داشتن آخه اصلا مدل دنیا مجازی هم عوض شده ! دیگه مثل قبل نیست انگاری ریشه حسادت و بدی , انتقاد های الکی و هی دنبال ایراد بودن اینجا هم اومده !به خاطر همینه خیلی ها دیگه تو وبهاشون از خودشون نمیگن خیلی ها ماه به ماه مینویسن و خود سانسوری میکنن خوانندگان عزیزم دوستای گلم وبلاگستانیهای خوب بیاید یکمی حداقل تو دنیای مجازی به عقب برگردیم ببینیم خب چی بود که قبلا خوبتر بود بهتر بود با صفا تر بود حداقل این که من تو وبلاگم بهتون احترام گذاشتم و میذارم که همتون بخونینش حالا من دوست دارم عامیانه بنویسم خب چی کار کنم؟! بیاید هم دیگه رو اونطوری که هستیم بپذیریم و هر زمان خواستیم ایرادی بگیریم خصوصی بگیم منم بارها شده که این کار رو بکنم ولی خصوصی گفتم اگر واقعا همدیگر رو دوست داشته باشیم و بخوایم کمک کنیم نه اینکه رو بخل و تیکه و کنایه و جو سازی باشه ! و یه چیزه دیگه با تاکید میگم اینجا خونه ی منه منم هر طوری بخوام مینویسم برای خودم و دل خودم بدون سانسور اگر ببینم بیشتر اذیت بشم حتما رمزیش میکنم که خدا رو شکر دوستای بکر و خاصم رمزم رو دارن پینوشت: بیتا خانم باید بگم پیرو کامنت اخیرت !! که من تو نامه نگاری اداری تو واحدمون حرف اول رو میزنم.. نامه اداری به نظرت چه ربطی به وبلاگ داره؟! مثل این میمونه که مدلی که با مامانت حرف میزنی با رئیستم حرف بزنی!!!!!!!!!!! منم گفتم که تو اشتباه نکنی خب دیروز روزه مادر بود اصلا حاله اداره رو نداشتم حاله جشنشم نداشتم که الان دو ساله اصلا قشنگ نیست موندم خونه ساعت 10 با همسری زدیم بیرون تا برای مادر شوهری یه کادو مناسب پیدا کنیم خیلی ازشون ناراحت بودم دلم میخواست مثل خودشون یه کادویی که به دردش نمیخوره بخرم ولی.. ولی مگه دلم میزاره ...! خنگم نه؟! وقتی به همسری گفتم جلوی کریستال فروشی وایسا برم یه چیزه الکی بخرم ( چون مادر شوهرم کلی داره و البته استفاده نمیکنه همه رو ذخیره کرده ! ولی خب براش یه چیزی بود که میسوزوندش ) وقتی به چشمای همسری نگاه کردم دلم براش سوخت احساس کردم با وجودی که داره میره کنار که وایسه خیلی تو دلش ناراحته ولی حقو به من میده گفتم نه من مثل اونا بدجنس نیستم البته میدونستم همسری اصلا پول زیادی نداره و باید یه چیزی با قیمت مناسب بخرم کلی تو اون گرما گشتیم و براش یه کیف مجلسی خیلی خیلی خوشگل قهوه ای سوخته همراه یه کفش طبی دقیقا همون رنگ که مدلشونم به هم بیاد خریدیم ( هر دو یه سگک یه شکل داره ) البته با قیمتهای مناسب روی کیفه یه کمی هم خض داشت کاش میتونستم عکس بگیرم بعد بردیم براشون که دیدیم پدر شوهری آبگوشت بار گذاشته خوردیم و کادو ها رو دادیم و اومدیم مادرشوهری اصلا باورش نمیشد که یه همچین کادوهایی براش خریدیم فکر میکردبا برنامه ای که سرم پیاده کردن دیگه نمیرم ولی من اصلا به روی خودم نیاوردم ولی دیگه ساکت نبودم وقتی داشت از جاری دو تعریف میکرد منم جواب دادم آخه میگن چوبه خدا صدا نداره بزن دوا نداره اینه تو زندگی من که به روشهای مختلف گند زده بود بماند ولی برای برادر شوهری رو نمیدونی چطوری این زن و شوهر رو به هم و هم به خانواده شوهر انداخته و دو بهم زنی کرده یعنی من همیشه میگم این چطوری میخواد جواب خدا رو بده بگذریم همش هی تو این یه هفته گفتم ای خدا خودت جوابشو بده خودت که مادر شوهری دیروز میگفت پاهاش باد کرده شده اندازه بالش!!!!!!!!!!! هرچی دکتر میره معلوم نیست چیه! منم بی تعارف با پروریی تمام گفتم وقتی زندگی مردم رو داشت بهم میزد بین زن و شوهر رو بهم میزد باید میدونست آه مردم میگیره ولی مادر شوهر به روی خودش نیاورد ولی من بازم وقتی حرفشو تکرار کرد منم تکرار کردم خب ظهر رفتن خوبی هم که داشت این بود که کسی رو ندیدیم و همسری حسابی مامان و باباش رو دید و خوشحال شد بعدم رفتیم پیشه مامانم که براش رنگه موی اوریال گرفتم با یه کیف پول خب به همسری گفتم دیروز نریم بیمارستان تا سراغمونو بگیرن بزار یکمی فاصله داشته باشیم آمممممممممما ساعت 3و نیم که همسری اومد دنبالم گفت باید بریم بیمارستان امروز هیچ کس نیست! منم گفتم خب به ما چه ؟! ما با هم برنامه ریزی کردیم گفت عزیزم این موقعیت خاصیه!! خلاصه رفتیم و با کمال تعجب دیدیم که دوتا برادر شوهر و خواهر شوهر و دختر دایی همسری اونجان!منم با تیپه اداره حسابی آبروم رفت ای خدا میدونم علت چیه ولی کاری نمیتونم بکنم و مکرو مکر الله الله خیر ماکرین قرار شد منم از این به بعد مثل خودشون ایراد گیر حرف درست کن و متوقع بشم ! ولی قطع رابطه ای در کار نیست چون میدونم هدفشون اینه نباید بزارم به هدفشون برسن امروز همسری به خواهرش زنگ زد و نتیجه این شد که بدهکارم شدیم! جالبه منی که تو این 4سال از گل نازکتر نگفتم بهشون و همیشه حقیقت رو گفتم حالا چی شده؟!خواهر شوهره گفته تازه از شما یاد گرفتم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فک کن همسری هم گفته خب مثال بزن ما کی به شما دروغ گفتیم اونم گفته انقدر زیاده الان یادم نمیاد!!!!!! فک کن یعنی آی داره دلم میسوزه خدا میدونه اگر بخوام بهشون گیر بدم یه کاری میکنم به ازای هر کلمه ام یه عمر بسوزن ولی چی کار کنم دلم طاقت نمیاره کی میدونه یه لحظه بد زنده است مرداب از رود پرسید که چه کرده ای که اینچنین زلالی ؟ رود جواب داد : گذشتم
دیدی که یکی از کامنتهای این خانم یا آقا رو حذف کردم چون کلماته قشنگی توش نوشته نشده بود !
کامنتی که توش ناسزاست رو جز حذف نمیدونستم باید چی کار کنم!
ممنون از تذکرت ولی من موقعی که مینویسم حس و کلماتی که همون لحظه به ذهنم میرسه مینویسم
نه ویرایش میکنم نه هیچی
چون اون حس به هم میخوره
من اینجا کتاب ادبیات نمینویسم یا داستان و هر چیز دیگه
من همون لحظه همون افکار همون کلماتی که جاری میشه رو مینویسم
شایدم به خاطر همینه که بیشتر نظراتم خصوصیه
چون صمیمیت ایجاد کرده یعنی دلم میخواد یه بارم شده نظرات خصوصی ام رو عمومی کنم ببینید که چه دردو دلها که حتی تو وبلاگهای خودشون نمینویسن اینجا برام درباره کامنتم یادشون میاد و میگن! خب شایدالان خیلیا بگن خب ما هم جزوشونیم اون روز فلان چیزو گفتیم وووو
آره مدل نوشتن من اینه

| Design By : shotSkin.com |
